X
تبلیغات
رایتل

داستان های کوتاه و خواندنی درباره ی فقرو...........

یکشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 09:37 ب.ظ
Hiddend (5) داستان های کوتاه و خواندنی درباره ی فقرو...........

فقر و تنگدستی
روزی مردی نزد شیوانا آمد و از فقر و تنگدستی گله کرد. او گفت که در دهکده زمینی کوچک دارد و کلبه ای محقرانه و متاسفانه دخل و خرجش کفاف تامین معاش خانواده را نمی دهد و هر روز از روز قبل فقیر تر و تنگدست تر می شود. او گفت که در دهکده برای او کاری نیست و تمام اهل خانه چشم امیدشان به اوست تا کاری برای خود دست و پا کند و درآمدی کسب نماید. اما چنین کاری پیدا نمی شود و او نمی داند که چه کند.
شیوانا از مرد پرسید:” اگر تو همین الآن در راه بازگشت به خانه بمیری و از دنیا بروی . خانواده ات چه می کنند!؟ “ مرد فکری کرد و گفت:” خوب آنها اول برایم عزاداری می کنند و بعد چون گرسنه هستند و باید برای خود غذایی دست و پا کنند ، هر چه دارند را جمع می کنند و زمین و کلبه را می فروشند و به شهر دیگری می روند و در آنجا دسته جمعی کار می کنند تا خودشان را سیر کنند. “
شیوانا از مرد پرسید:” اگر همین الآن زلزله ای بیاید و همه چیز حتی همان کلبه و زمین را از بین ببرد و چیزی برای فروختن و کسی برای خریدن در دهکده باقی نماند ، اما تو و خانواده و بقیه اهل دهکده به فرض محال زنده بمانید ، آنگاه چه می کنید؟“
مرد تنگدست فکری کرد و گفت:” خوب ! اندکی قوت لایموت جمع می کنیم و دسته جمعی به شهر دیگری مهاجرت می کنیم و دسته جمعی هر جا کاری بود مستقر می شویم و زندگی کولی وار را شروع می کنیم!“
آنگاه شیوانا تبسمی کرد و گفت:” خوب! حتما باید بمیری و یا حتما باید زلزله ای بیاید تا تو و خانواده ات به خود تکانی بدهید و مهاجرت را شروع کنید. تا زنده ای کمی تلاش به خرج دهید و اگر لازم آمد همین امشب مهاجرت را شروع کنید!“

روباه و خرگوش............
یک روز روباهی می خواست خرگوشی را بخورد .خرگوش زرنگ یک نگاهی به روباه انداخت و گفت:"ای جانور تو که هستی که می خواهی مرا بخوری ؟"
روباه که جاخورده بود کفت :" خوب! معلومه من روباهم وروباه ها هم خرگوش می خورند."
خرگوش با جسارتی بیشتر می گوید:"تو که روباه نیستی. اگر روباه هستی باید این مسا له رو ثابت بکنی." روباه که دستپاچه شده بود گفت:" اگه از شیر مدرک بگیرم خوبه؟" خرگوش می گوید :"آره خوبه" روباه پیش شیر می رود و با اصرار مدرکی می گیره که او روباه است و با مدرک می ره پیش خرگوش .ولی خرگوش رفته بود .روباه با کلی ناراحتی که خرگوش سرش کلاه گذاشته میره پیش شیر تا داستان را برای شیر تعریف کنه وقتی به شیر می رسه می بینه که گوزنی داره با شیر صحبت می کنه ومی گوید:" تو شیر نیستی اگر شیر هستی باید این مساله رو ثابت کنی ." شیر می گوید:"یا من گرسنه هستم یا گرسنه نیستم.اگر گرسنه نباشم دلیلی هم ندارد به تو ثابت کنم که شیر هستم ولی اگر گرسنه باشم وقتی تو را خوردم می فهمی که من شیر هستم."
روباه وقتی این قضیه را می بینه با کلی ناراحتی پیش شیر می آید ومی گوید :"ای شیر! تو که این قدر وارد هستی چرا وقتی من دفعه اول آمدم از تو مدرک اثبات روباه بودنم را بگیرم به من نگفتی که خرگوش می خواهد سرت کلاه بگذارد." شیر در جواب می گوید :"آخر من فکر کردم تو این مدرک را برای کسایی می خواهی که برای اثبات وجودشان احتیاج به سند ومدرک دارند ."

پیله ابریشم
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاششادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند. آن شخصبه تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود وازجثه او محافظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمینبخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید که محدودیتپیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا بهآن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلیزندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پروازکنیم .

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نتیجه اخلاقی :
اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد .
۲رمز برتری
این جمله را همیشه به خاطر داشته باش:۱۰درصد زندگیآن چیزهایی است که برای من رخ میدهد و ۹۰درصد الباقی چگونگی واکنش من در قبالآنهاست.
اسب مسابقه ای که همیشه با اختلاف یک ثانیه برنده میشود میلیون ها بیش از اسب دوم ارزش دارد.پس آنقدر تلاش کن که همیشه آن یک ثانیهاضافه ای را که رتبه اول و دوم را از هم جدا می کند جلوتر باشی.

یکی از نماد های مقدس مسیحیت ، تصویر پلیکان است. پلیکان هرگاه هیچغذایی برای خوردن نیابد، منقار خود رادر گوشتش فرو می برد تا بچه هایش را غذا دهد. ما اغلب قادر نیستیم برکتی را که دریافت کرده ایم ، درک کنیم . داستانی دربارهپلیکان وجود دارد که در یک زمستان سخت ، گوشت خودش را در اختیار فرزندانش گذاشت وخود را قربانی کرد. وقتی سرانجام از ضعف در گذشت ،یکی از جوجه ها به دیگری گفت: بالاخره راحت شدیم،از خوردن غذای تکراری خسته شدم!!

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمدوگفت من تو را نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکر کن ببینآن را به خاطر می آوری یا نه؟
او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی کهمیرفت عنکبوتی را دید اما برای آنکه او را له نکند راهش را کج کردو از سمت دیگریعبور کرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفتتار عنکبوت را بگیر و بالا بروتا به بهشت بروی.مرد تار عنکبوت را گرفت در همینهنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست درازکردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خودبیفتد.که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته باناراحتی گفت تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردندیگران از دست دادی.دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدیدشد.

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر ِ زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به یک آزاد میکنم، اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گ
Hiddend (5) داستان های کوتاه و خواندنی درباره ی فقرو...........

فقر و تنگدستی
روزی مردی نزد شیوانا آمد و از فقر و تنگدستی گله کرد. او گفت که در دهکده زمینی کوچک دارد و کلبه ای محقرانه و متاسفانه دخل و خرجش کفاف تامین معاش خانواده را نمی دهد و هر روز از روز قبل فقیر تر و تنگدست تر می شود. او گفت که در دهکده برای او کاری نیست و تمام اهل خانه چشم امیدشان به اوست تا کاری برای خود دست و پا کند و درآمدی کسب نماید. اما چنین کاری پیدا نمی شود و او نمی داند که چه کند.
شیوانا از مرد پرسید:” اگر تو همین الآن در راه بازگشت به خانه بمیری و از دنیا بروی . خانواده ات چه می کنند!؟ “ مرد فکری کرد و گفت:” خوب آنها اول برایم عزاداری می کنند و بعد چون گرسنه هستند و باید برای خود غذایی دست و پا کنند ، هر چه دارند را جمع می کنند و زمین و کلبه را می فروشند و به شهر دیگری می روند و در آنجا دسته جمعی کار می کنند تا خودشان را سیر کنند. “
شیوانا از مرد پرسید:” اگر همین الآن زلزله ای بیاید و همه چیز حتی همان کلبه و زمین را از بین ببرد و چیزی برای فروختن و کسی برای خریدن در دهکده باقی نماند ، اما تو و خانواده و بقیه اهل دهکده به فرض محال زنده بمانید ، آنگاه چه می کنید؟“
مرد تنگدست فکری کرد و گفت:” خوب ! اندکی قوت لایموت جمع می کنیم و دسته جمعی به شهر دیگری مهاجرت می کنیم و دسته جمعی هر جا کاری بود مستقر می شویم و زندگی کولی وار را شروع می کنیم!“
آنگاه شیوانا تبسمی کرد و گفت:” خوب! حتما باید بمیری و یا حتما باید زلزله ای بیاید تا تو و خانواده ات به خود تکانی بدهید و مهاجرت را شروع کنید. تا زنده ای کمی تلاش به خرج دهید و اگر لازم آمد همین امشب مهاجرت را شروع کنید!“

روباه و خرگوش............
یک روز روباهی می خواست خرگوشی را بخورد .خرگوش زرنگ یک نگاهی به روباه انداخت و گفت:"ای جانور تو که هستی که می خواهی مرا بخوری ؟"
روباه که جاخورده بود کفت :" خوب! معلومه من روباهم وروباه ها هم خرگوش می خورند."
خرگوش با جسارتی بیشتر می گوید:"تو که روباه نیستی. اگر روباه هستی باید این مسا له رو ثابت بکنی." روباه که دستپاچه شده بود گفت:" اگه از شیر مدرک بگیرم خوبه؟" خرگوش می گوید :"آره خوبه" روباه پیش شیر می رود و با اصرار مدرکی می گیره که او روباه است و با مدرک می ره پیش خرگوش .ولی خرگوش رفته بود .روباه با کلی ناراحتی که خرگوش سرش کلاه گذاشته میره پیش شیر تا داستان را برای شیر تعریف کنه وقتی به شیر می رسه می بینه که گوزنی داره با شیر صحبت می کنه ومی گوید:" تو شیر نیستی اگر شیر هستی باید این مساله رو ثابت کنی ." شیر می گوید:"یا من گرسنه هستم یا گرسنه نیستم.اگر گرسنه نباشم دلیلی هم ندارد به تو ثابت کنم که شیر هستم ولی اگر گرسنه باشم وقتی تو را خوردم می فهمی که من شیر هستم."
روباه وقتی این قضیه را می بینه با کلی ناراحتی پیش شیر می آید ومی گوید :"ای شیر! تو که این قدر وارد هستی چرا وقتی من دفعه اول آمدم از تو مدرک اثبات روباه بودنم را بگیرم به من نگفتی که خرگوش می خواهد سرت کلاه بگذارد." شیر در جواب می گوید :"آخر من فکر کردم تو این مدرک را برای کسایی می خواهی که برای اثبات وجودشان احتیاج به سند ومدرک دارند ."

پیله ابریشم
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاششادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند. آن شخصبه تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود وازجثه او محافظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمینبخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید که محدودیتپیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا بهآن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلیزندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پروازکنیم .

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نتیجه اخلاقی :
اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد .
۲رمز برتری
این جمله را همیشه به خاطر داشته باش:۱۰درصد زندگیآن چیزهایی است که برای من رخ میدهد و ۹۰درصد الباقی چگونگی واکنش من در قبالآنهاست.
اسب مسابقه ای که همیشه با اختلاف یک ثانیه برنده میشود میلیون ها بیش از اسب دوم ارزش دارد.پس آنقدر تلاش کن که همیشه آن یک ثانیهاضافه ای را که رتبه اول و دوم را از هم جدا می کند جلوتر باشی.

یکی از نماد های مقدس مسیحیت ، تصویر پلیکان است. پلیکان هرگاه هیچغذایی برای خوردن نیابد، منقار خود رادر گوشتش فرو می برد تا بچه هایش را غذا دهد. ما اغلب قادر نیستیم برکتی را که دریافت کرده ایم ، درک کنیم . داستانی دربارهپلیکان وجود دارد که در یک زمستان سخت ، گوشت خودش را در اختیار فرزندانش گذاشت وخود را قربانی کرد. وقتی سرانجام از ضعف در گذشت ،یکی از جوجه ها به دیگری گفت: بالاخره راحت شدیم،از خوردن غذای تکراری خسته شدم!!

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمدوگفت من تو را نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکر کن ببینآن را به خاطر می آوری یا نه؟
او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی کهمیرفت عنکبوتی را دید اما برای آنکه او را له نکند راهش را کج کردو از سمت دیگریعبور کرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفتتار عنکبوت را بگیر و بالا بروتا به بهشت بروی.مرد تار عنکبوت را گرفت در همینهنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست درازکردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خودبیفتد.که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته باناراحتی گفت تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردندیگران از دست دادی.دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدیدشد.

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر ِ زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به یک آزاد میکنم، اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه ی بهتری خواهد بود، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه. دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین میکوبید
Hiddend (5) داستان های کوتاه و خواندنی درباره ی فقرو...........

فقر و تنگدستی
روزی مردی نزد شیوانا آمد و از فقر و تنگدستی گله کرد. او گفت که در دهکده زمینی کوچک دارد و کلبه ای محقرانه و متاسفانه دخل و خرجش کفاف تامین معاش خانواده را نمی دهد و هر روز از روز قبل فقیر تر و تنگدست تر می شود. او گفت که در دهکده برای او کاری نیست و تمام اهل خانه چشم امیدشان به اوست تا کاری برای خود دست و پا کند و درآمدی کسب نماید. اما چنین کاری پیدا نمی شود و او نمی داند که چه کند.
شیوانا از مرد پرسید:” اگر تو همین الآن در راه بازگشت به خانه بمیری و از دنیا بروی . خانواده ات چه می کنند!؟ “ مرد فکری کرد و گفت:” خوب آنها اول برایم عزاداری می کنند و بعد چون گرسنه هستند و باید برای خود غذایی دست و پا کنند ، هر چه دارند را جمع می کنند و زمین و کلبه را می فروشند و به شهر دیگری می روند و در آنجا دسته جمعی کار می کنند تا خودشان را سیر کنند. “
شیوانا از مرد پرسید:” اگر همین الآن زلزله ای بیاید و همه چیز حتی همان کلبه و زمین را از بین ببرد و چیزی برای فروختن و کسی برای خریدن در دهکده باقی نماند ، اما تو و خانواده و بقیه اهل دهکده به فرض محال زنده بمانید ، آنگاه چه می کنید؟“
مرد تنگدست فکری کرد و گفت:” خوب ! اندکی قوت لایموت جمع می کنیم و دسته جمعی به شهر دیگری مهاجرت می کنیم و دسته جمعی هر جا کاری بود مستقر می شویم و زندگی کولی وار را شروع می کنیم!“
آنگاه شیوانا تبسمی کرد و گفت:” خوب! حتما باید بمیری و یا حتما باید زلزله ای بیاید تا تو و خانواده ات به خود تکانی بدهید و مهاجرت را شروع کنید. تا زنده ای کمی تلاش به خرج دهید و اگر لازم آمد همین امشب مهاجرت را شروع کنید!“

روباه و خرگوش............
یک روز روباهی می خواست خرگوشی را بخورد .خرگوش زرنگ یک نگاهی به روباه انداخت و گفت:"ای جانور تو که هستی که می خواهی مرا بخوری ؟"
روباه که جاخورده بود کفت :" خوب! معلومه من روباهم وروباه ها هم خرگوش می خورند."
خرگوش با جسارتی بیشتر می گوید:"تو که روباه نیستی. اگر روباه هستی باید این مسا له رو ثابت بکنی." روباه که دستپاچه شده بود گفت:" اگه از شیر مدرک بگیرم خوبه؟" خرگوش می گوید :"آره خوبه" روباه پیش شیر می رود و با اصرار مدرکی می گیره که او روباه است و با مدرک می ره پیش خرگوش .ولی خرگوش رفته بود .روباه با کلی ناراحتی که خرگوش سرش کلاه گذاشته میره پیش شیر تا داستان را برای شیر تعریف کنه وقتی به شیر می رسه می بینه که گوزنی داره با شیر صحبت می کنه ومی گوید:" تو شیر نیستی اگر شیر هستی باید این مساله رو ثابت کنی ." شیر می گوید:"یا من گرسنه هستم یا گرسنه نیستم.اگر گرسنه نباشم دلیلی هم ندارد به تو ثابت کنم که شیر هستم ولی اگر گرسنه باشم وقتی تو را خوردم می فهمی که من شیر هستم."
روباه وقتی این قضیه را می بینه با کلی ناراحتی پیش شیر می آید ومی گوید :"ای شیر! تو که این قدر وارد هستی چرا وقتی من دفعه اول آمدم از تو مدرک اثبات روباه بودنم را بگیرم به من نگفتی که خرگوش می خواهد سرت کلاه بگذارد." شیر در جواب می گوید :"آخر من فکر کردم تو این مدرک را برای کسایی می خواهی که برای اثبات وجودشان احتیاج به سند ومدرک دارند ."

پیله ابریشم
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاششادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند. آن شخصبه تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود وازجثه او محافظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمینبخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید که محدودیتپیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا بهآن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلیزندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پروازکنیم .

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نتیجه اخلاقی :
اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد .
۲رمز برتری
این جمله را همیشه به خاطر داشته باش:۱۰درصد زندگیآن چیزهایی است که برای من رخ میدهد و ۹۰درصد الباقی چگونگی واکنش من در قبالآنهاست.
اسب مسابقه ای که همیشه با اختلاف یک ثانیه برنده میشود میلیون ها بیش از اسب دوم ارزش دارد.پس آنقدر تلاش کن که همیشه آن یک ثانیهاضافه ای را که رتبه اول و دوم را از هم جدا می کند جلوتر باشی.

یکی از نماد های مقدس مسیحیت ، تصویر پلیکان است. پلیکان هرگاه هیچغذایی برای خوردن نیابد، منقار خود رادر گوشتش فرو می برد تا بچه هایش را غذا دهد. ما اغلب قادر نیستیم برکتی را که دریافت کرده ایم ، درک کنیم . داستانی دربارهپلیکان وجود دارد که در یک زمستان سخت ، گوشت خودش را در اختیار فرزندانش گذاشت وخود را قربانی کرد. وقتی سرانجام از ضعف در گذشت ،یکی از جوجه ها به دیگری گفت: بالاخره راحت شدیم،از خوردن غذای تکراری خسته شدم!!

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمدوگفت من تو را نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکر کن ببینآن را به خاطر می آوری یا نه؟
او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی کهمیرفت عنکبوتی را دید اما برای آنکه او را له نکند راهش را کج کردو از سمت دیگریعبور کرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفتتار عنکبوت را بگیر و بالا بروتا به بهشت بروی.مرد تار عنکبوت را گرفت در همینهنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست درازکردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خودبیفتد.که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته باناراحتی گفت تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردندیگران از دست دادی.دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدیدشد.

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر ِ زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به یک آزاد میکنم، اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه ی بهتری خواهد بود، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه. دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین میکوبید، خرخر میکرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد. گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه. به سمتِ حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه.
برای بار سوم در طویله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. این گاو، برای مرد جوان بود! در حالی که گاو نزدیک میشد، در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگی پر از فرصت های دست یافتنیه. بهره گیری از بعضی هاش ساده ست، بعضی هاش مشکل. اما زمانی که بهشون اجازه میدیم رد بشن و بگذرن (معمولاً در امید فرصت های بهتر در آینده)، این موقعیت ها شاید دیگه موجود نباشن. برای همین، همیشه اولین شانس رو بچسب!، خرخر میکرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد. گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه. به سمتِ حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه.

برای بار سوم در طویله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. این گاو، برای مرد جوان بود! در حالی که گاو نزدیک میشد، در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگی پر از فرصت های دست یافتنیه. بهره گیری از بعضی هاش ساده ست، بعضی هاش مشکل. اما زمانی که بهشون اجازه میدیم رد بشن و بگذرن (معمولاً در امید فرصت های بهتر در آینده)، این موقعیت ها شاید دیگه موجود نباشن. برای همین، همیشه اولین شانس رو بچسب!زینه ی بهتری خواهد بود، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه. دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین میکوبید، خرخر میکرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد. گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه. به سمتِ حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه.

برای بار سوم در طویله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. این گاو، برای مرد جوان بود! در حالی که گاو نزدیک میشد، در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگی پر از فرصت های دست یافتنیه. بهره گیری از بعضی هاش ساده ست، بعضی هاش مشکل. اما زمانی که بهشون اجازه میدیم رد بشن و بگذرن (معمولاً در امید فرصت های بهتر در آینده)، این موقعیت ها شاید دیگه موجود نباشن. برای همین، همیشه اولین شانس رو بچسب!
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo